ارویناروین، تا این لحظه: 14 سال و 8 ماه و 9 روز سن داره

می نویسم برای شیرینی زندگیم...اروین

کمکهای اروین

اروین جان این روزا خیلی به مامانت کمک میکنی البته کمک میکنی تا مامان بیکار نمونه.کلا سرمو گرم کردی من جمع میکنم تو میریزی گاها خسته میشم و میگم که دیگه جمع نمیکنم اما باز....اما خوبه که هستی گلم با اومدنت خیلی چیزا از یادم رفته یعنی وقتی نمونده بهشون فکر کنم .ولی خوب روز به روز با کارایی که میکنی عاشقترم میکنیهمیشه خدا رو شکر میکنم که شما اروین بینظیر رو به من داد. حالا میریم عکسای کمک به مامانتو تو ادامه مطلب ببنیم ...
29 بهمن 1391

کمکهای اروین

اروین جان این روزا خیلی به مامانت کمک میکنی البته کمک میکنی تا مامان بیکار نمونه.کلا سرمو گرم کردی من جمع میکنم تو میریزی گاها خسته میشم و میگم که دیگه جمع نمیکنم اما باز....اما خوبه که هستی گلم با اومدنت خیلی چیزا از یادم رفته یعنی وقتی نمونده بهشون فکر کنم .ولی خوب روز به روز  با کارایی که میکنی عاشقترم میکنی همیشه خدا رو شکر میکنم که شما اروین بینظیر رو به من داد. حالا میریم عکسای کمک به مامانتو تو ادامه مطلب ببنیم ...
29 بهمن 1391

روزهاي مادرانه

روزهاي مادرانه من هم مثل اغلب مادرهايي كه ميشناسم گاهي دلم ميخواهد از مادري ام مرخصي بگيرم 2روز /1روز/2 ساعت...اقلا 1 ساعت مادر نباشم.دستهايم مال خودم باشد.مغزم مال خودم باشد.فايده اي ندارد كه دو ساعت بگذارمش پيش پدرش يا مادر بزرگش و برم بيرون.حتي آن طوري هم دلم مال خودم نيست /پيش پسرم است..من دلم مرخصي اي ميخواهد كه در آن دلم هم مال خودم باشد.بنشينم پشت فرمان توي هر جاده اي كه ميشود 120 تا بروم.چاووشي گوش دهم ,باهاش داد بزنم و بگويم وهي فكر نكنم كه الان اروین داره چي كار ميكند؟غذا مي خورد؟گريه نميكند؟سرش به جايي نخورد؟كسي هست باهاش بازي كند؟ ميدانم كه 10 - 20 سال ديگر ,آرزو ميكنم پسرم كمي بيشتر با من بماند,ميدانم آن موقع كلي مرخصي دا...
28 بهمن 1391

روزهاي مادرانه

روزهاي مادرانه من هم مثل اغلب مادرهايي كه ميشناسم گاهي دلم ميخواهد از مادري ام مرخصي بگيرم 2روز /1روز/2 ساعت...اقلا 1 ساعت مادر نباشم.دستهايم مال خودم باشد.مغزم مال خودم باشد.فايده اي ندارد كه دو ساعت بگذارمش پيش پدرش يا مادر بزرگش و برم بيرون.حتي آن طوري هم دلم مال خودم نيست /پيش پسرم است..من دلم مرخصي اي ميخواهد كه در آن دلم هم مال خودم باشد.بنشينم پشت فرمان توي هر جاده اي كه ميشود 120 تا بروم.چاووشي گوش دهم ,باهاش داد بزنم و بگويم وهي فكر نكنم كه الان اروین داره چي كار ميكند؟غذا مي خورد؟گريه نميكند؟سرش به جايي نخورد؟كسي هست باهاش بازي كند؟ ميدانم كه 10 - 20 سال ديگر ,آرزو ميكنم پسرم كمي بيشتر با من بماند,ميدانم آن موقع كلي مرخصي دار...
28 بهمن 1391

راه رفتن اروین

دیروز ١٥ بهمن بالاخره با میل خودت راه رفتی آی قربونه قدمات .چه ذوقی میکنی و جه با سرعت را میری البته دو سه قدمو ١ماهی بود مینداختی اما الن میدویی. از بودنت برایم عادتی ساختی که بی تو بودن را باور ندارم چه خوب شد که به دنیا آمدی و چه خوب تر شد که دنیای من شدی همیشه بدان که تا بیکران عشق عاشقانه دوستت دارم قدم قدم راه رفتنت مبارک دیگه روز به روز شیطونتر میشی و خرابکاریهات بیشتر.در کابینتا رو از دستت با کش بستم.عاشق قناریا شدی و با ماهیها هم حرف میزنی وقتیم بابایی مییاد کلا سر پا نگهش میداری و امون نمیدی لباسشو در بیاره کلیم خودتو براش لوس میکنی ...
17 بهمن 1391

راه رفتن اروین

دیروز ١٥ بهمن بالاخره با میل خودت راه رفتی آی قربونه قدمات .چه ذوقی میکنی و جه با سرعت را میری البته دو سه قدمو ١ماهی بود مینداختی اما الن میدویی.  از بودنت برایم عادتی ساختی که بی تو بودن را باور ندارم چه خوب شد که به دنیا آمدی و چه خوب تر شد که دنیای من شدی  همیشه بدان که تا بیکران عشق عاشقانه دوستت دارم قدم قدم راه رفتنت مبارک دیگه روز به روز شیطونتر میشی و خرابکاریهات بیشتر.در کابینتا رو از دستت با کش بستم.عاشق قناریا شدی و با ماهیها هم حرف میزنی وقتیم بابایی مییاد کلا سر پا نگهش میداری و امون نمیدی لباسشو در بیاره کلیم خودتو براش لوس میکنی ...
17 بهمن 1391

اروین و شکار

اروین به شکار میرودهوراااااااااااا مروز جمعه بابابزرگ زنگ زد تا بریم برا شکار بعدشم بیاییم ناهار خونه ی ما .تقریبا ١١ اینا رفتیم اول که هیچی نصیبمان نشد بعد که تغییر مسیر دادیم به لطف تو عزیزکم دوتا کبوتر با بایی برات شکار کرد تو هم چند تا عکس با تیپ شکارچی انداختی که برات میزارم ...
14 بهمن 1391

اروین و شکار

اروین به شکار میرودهوراااااااااااا مروز جمعه بابابزرگ زنگ زد تا بریم برا شکار بعدشم بیاییم ناهار خونه ی ما .تقریبا ١١ اینا رفتیم اول که هیچی نصیبمان نشد بعد که تغییر مسیر دادیم به لطف تو عزیزکم دوتا کبوتر با بایی برات شکار کرد تو هم چند تا عکس با تیپ شکارچی انداختی که برات میزارم ...
14 بهمن 1391

سلام به پسرخوبم

سلام خوشگل مامان اینروزا پسر خیلی خوبی شدی خوب غذا میخوری زیاد گریه نمیکنی و کلی بازی میکنی دوشنبه جشن نامزدی دایی میثم بود موندی پیش آبجی بهارک اینا و من رفتم کلی بهت خوش گذشته بود و اصلا هم گریه نکرده بودی آیدینم اونجا بود وای وقتی که اون اومد تو چقدر خوشحال شدی عاشق این خوشحالیاتم .این اولین عروسی بود که بعد تولدت با خیال راحت رفتم. عشقم، جونم،پسرم عاشق شیرین کاریهاتم .دیگه کم مونده 1ساله بشی سرم شلوغه و فکرم مشغول وقتی خوابی دارم برا امتحان نظام میخونم و گاها هم تو تدارک تولدت. عاشقتممممممممممممم
12 بهمن 1391

سلام به پسرخوبم

سلام خوشگل مامان اینروزا پسر خیلی خوبی شدی خوب غذا میخوری زیاد گریه نمیکنی و کلی بازی میکنی دوشنبه جشن نامزدی دایی میثم بود موندی پیش آبجی بهارک اینا و من رفتم کلی بهت خوش گذشته بود و اصلا هم گریه نکرده بودی آیدینم اونجا بود وای وقتی که اون اومد تو چقدر خوشحال شدی عاشق این خوشحالیاتم .این اولین عروسی بود که بعد تولدت با خیال راحت رفتم. عشقم، جونم،پسرم عاشق شیرین کاریهاتم .دیگه کم مونده 1ساله بشی سرم شلوغه و فکرم مشغول وقتی خوابی دارم برا امتحان نظام میخونم و گاها هم تو تدارک تولدت. عاشقتممممممممممممم
12 بهمن 1391